باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

بیا مامانمو بکش

دیشب داشتم با کامپیوتر کار میکردم اومدی بغلم نشستی کنار صفحه تو یه کادر کوچیک یه بازی بود که از چشم تیز بینت دور نموند گفتی مامان میخوام با این جوجه ها بازی کنم باز کردم دیدم نمیشه بهت گفتم مامان نمیشه گیر دادی چرا گفتم بازیش پولیه یعنی باید اول پول بدی بعد بازی کنی از بغلم اومدی پایین رفتی یه ١٠٠ تومنی پیدا کردی گفتی بیا مامان حالا بازی کنیم منم موندم حالا چی بگم یه چند دقیقه ای برات توضیح دادم که پول باید تو حساب باشه و ... صبح خواب بودم اومدی بالای سرم میگی پاشو ماهی سرخ کرده بخور تعجب کردم بوی ماهی نمیومد چشمامو باز کردم رفتی یه تیکه پارچه آوردی گفتم این پارچه است ماهی نیست عصبانی شدی رفتی عینک آفتابیتو گذاشتی چشمت&nb...
18 آبان 1391

داستان تولد باران

خیلی وقته میخوام از ٧ آبان سال ٨٨ بگم ولی یادم میره دخترکم مامان خیلی دوست داشت که شما به طور طبیعی دنیا بیای تا ٦ آبان هم منتظر بودم که احساس کردم چند روزیه که خوب تکون نمیخوری وقتی رفتم پیش دکتری که تحت نظرش بودم گفت باید برم سونو بیو فیزیکال تا از سلامتت مطمئن بشیم ما هم اورژانسی همون شب رفتیم و تشخیص بر این شد که دختر ما چون خیلی تپل شده بود جاش تنگ بود و قلبش خیلی عالی کار نمیکرد و دکتر گفت که نباید ریسک کنم و فردا صبح باید سزارین بشم  که حتی نشد یه روز وایسیم تا بابا از یزد بیاد اینطوری شد که شما شدی متولد ٧ آبان که واقعا هم عالی شد چون هم تولد کوروش هم ٧ عدد مقدسیه . همه میگفتن کاش میشد ٨٨٠٨٠٨ بشه ولی به نظر ...
9 آبان 1391

دوباره هفت آبان تولد کوروش کبیر و باران من

سه ساله شدی عزیزم تولدت مبارک امیدوارم 121 ساله بشی . امسال بهتر از گذشته به لطف کمکهای بابا و آنا و با همه ی کم کاستی ها واقعا خوش گذشت  امسال با لباسی تولدت رو جشن گرفتی که من درستش کردم   پی نوشت : با تشکر از مامان آرشیدا ...
7 آبان 1391

همه ی هستی من

یه چیزایی هست که آدم نمیتونه بگه یا حتی گفته هم بشه جدیت و اهمیتی که با نوشتن پیدا میکنه رو نداره عزیزم هیچ فرشته ای نمی تونست به خوبی تو باشه . مقررات هام , اخم هام و تمام نباید هام هیچکدوم جدی نیست فقط و فقط برای ادب شماست . شاید هیچ کس متوجه نشه که تو با تمام بچگیت چطور غرور کودکانتو واسه راضی کردن من زیر پا میزاری . بارانم با تمام هستی عوضت نمیکنم .   پی نوشت : دستورتون انجام شد رنگ موهای مامان بچه ننه اجرا شد گرچه خودم زیاد دوست ندارم فقط بخاطر اهمیتی که شما به انتخاب رنگ موی من دادی  
5 آبان 1391

انصراف از مهد و روز شمار تولد سه سالگی

بعد از یک ماه رفتن و نرفتن مهد انصراف دادم چون مامانی هیچ علاقه ای پیدا نکردی فقط چند روز اول یه ذره شور و شوق داشتی نمی دونم شاید باید بیشتر تلاش میکردم یا مهدتو عوض میکردم ولی به نظر من چون اجباری در مهد رفتنت وجود نداره فعلا خونه بمون و از محبتهای آنای (مادر من که باران بهشون آنا میگه ) مهربونت بهره ببر . البته مامان برات یه برنامه هایی داره که انشالا به زودی پیادش میکنه . تولدتم نزدیکه و ما هیچ کاری نکردیم خیلی برنامه نداریم واسه این تولد, طبق معمول چون غریبیم تو این شهر مهمون خاصی هم نداریم تا ببینیم چی پیش میاد ولی یه دامن فرشته برات درست کردم یه تاپم دارم با دانش نداشتم راجع به خیاطی برات میدوزم امیدوارم خوب ...
30 مهر 1391

دانسته های این روزای باران از زبان فارسی

دختر گلم با اینکه خیلی بزرگ شدی و خوب هم حرف میزنی هنوز بعضی کلمات رو خیلی شیرین ادا میکنی که من قند تو دلم آب میشه وقتی میشنوم مثل : اموردم (omordam) = آوردم بشباق یا بشاق = بشقاب لاکشک = لاکپشت ( تلفظش مثل لاکپشت ) پلاسکیت = پلاستیک یشخال = یخچال البته قبلا دچخال بوده موازد باش = مواظب باش رادم رفت = یادم رفت ردونه = یه دونه اسپیکودو = اسکوبیدو ( انقدر اونطوری تلفظ کرده یه ربع فکر کردم درستش یادم اومد )  الان هر چی فکر میکنم بقیش یادم نمیاد بعدا کاملش می کنم  چند روز پیش میگفت بابا جون داری منو ببری پارک (منظور همون حوصله داری) داشت کارتون میدید میگه مامان چرا این لاکشکها ن...
26 مهر 1391

دختر عصبانی من

داشتی کارتون می دیدی من تو اتاق خواب بودم گفتی مامان این شلوارک اذیتم میکنه (از اونجایی که شما خیلی لاغری شلوارکت گاهی میاد پایین) بعد چند دقیقه اومدم دیدم رو مبل خوابیدی و شلوارکو چون به قول خودت اذیتت میکرد در آوردی مثل اینکه خیلی عصبانی بودی چون شورتتم همراش در آوردی ...
18 مهر 1391